آنیسافرشته زمینی

خاطرات

آنیسادخمل شیطون بلام

 

 

                                                  ANISA درسال۸۶ پیوند زندگی منو بابامهدیت باریسمان محکمی عجین شد زندگی شیرینمون وقتی رویایی شدکه در ۲۵ اسفند۸۹ ساعت۸/۲۵صبح دربیمارستان زکریا(تبریز)خدایکی ازبهترین فرشته هاشو به زمین فرستاد تاشادی زندگیمون هزاربرابر بشه واسمت رو آنیسا(جوهرعشق)گذاشتیم چون جوهرعشقمون هستی،ازخدا بخاطر همه چیز ممنونم.  قلب  

 

 

برگشت

عزیزتر ازجانم همه زندگیم. بامشورت معلمهای اول و داداشم قرارشد بری پیش بخونی.چون پیش بهتون حروف الفبارو کامل یادمیدن.بیشتر کلاس اولها که پیش رو خونده بودن وتو درکلاس اونا بودی حروف روهم بلدبودن وهم میتونستن بنویسن وبخونن.اما قربونت برم تو اصلا بلد نبودی.ریاضی هم که نگو هرچی بهت یاد میدادم کشش نداشتی که درسای ۹ماهه پیش رو در یک هفته یاد یگیری.نه تنها بایداونارو یاد میگرفتی بلکه ۵درس از اول رو خونده بودن وباید اوناروهم یادمیگرفتی.درعرض سه روز اونقدر استرس گرفتی که صبح روز سومت وقتی بیدارت کردم گفتی من نمیرم اون کلاس من میرم کلاس پایین.(منظورت پیش دبستانی بود).با باباتم که هرچی اسرارکردیم مدیرت قبول نکرد.شبش من اونقدرگریه کردم که با دیازپا...
18 مهر 1396

استرس مادرانه

‌ 🏻 بچه عجیب ترین موجود دنیاست! می آید ، مادرت میکند ، عاشقت میکند ، رنجی ابدی را در وجودت میکارد . تا آخرین لحظه عمر عاشق نگهت میدارد و تمام ...! بگمانم مادر بودن یک نوع دیوانگی ست ؛ وقتی مادر میشوی ، رنجی ابدی بسراغت می آید؛ رنجی نشات گرفته از عشق ... مادر که می شوی ، میخواهی جهان را برای فرزندت آرام کنی . میخواهی بهترین ها را از آن او کنی . وقتی می خزد ، چهاردست و پا میرود، راه میرود و می دود ، تو فقط تماشایش میکنی و قلبت برایش تند می تپد ... از دردش نفست میگیرد . روحت از بیماری اش زخم می شود . مادر که می شوی دیگر هیچ چیز جهان مثل قبل نخواهد بود . مادر که می شوی ، کس دیگری می شوی ؛ کسی که وجودش پر از عشق و جنون ...
17 مهر 1396

جهش

عزیزتر ازجانم،آنیسا،روزهاپشت سرهم میگذره وتو روزبروز بزرگتر میشی و عاشق کارای خونه ای.همینکه ظرف کثیفی دراومد بدوبدو میبری اونو میشوری.هرچی هم دعوات میکنم که نکن پوست دستات خراب میشه و...ازاینجور بحثها، زودی ناراحت میشی و گریه میکنی.قربونت برم واسه خودت میگم فدای اون اشکات بشم. آنیساقرارشدکه یکسال دیرتر بری مدرسه وثبت نامت کردم به پیش دبستانی.دوهفته اول رو رفتی اما مدیرمدرسه ۱۲مهر زنگ زدکه انیساامسال بایداول بخونه.ازمن انکار از مدیر اصرار که باید بره اول.وگرنه سال بعد به پروندش میزنن (تکرار پایه)یعنی رد شدی.خلاصه اینکه قرارشد ازشنبه ۱۵مهر که امروزه بری کلاس اول.ومن استرس داشتم که اونا دوهفته ازکلاساشونو گذروندن وتو عقبی.هم اینکه نرفتی پیش د...
15 مهر 1396

عکسای عروسی.

عزیزم اینام عکسای عروسی فرنازجونو پریاجون که خیلی خوشگل شده بودی. اینا روز عروسی فرنازجون بود. اینام حنابندونو عروسی پریاجون بود. ...
7 شهريور 1396

اسباب کشی

سلام عزیزترازجانم،دختر یکی یدونم،بلاخره به یکی ازآرزوهات رسوندیمت.خردادماه خونمون رو فروختیم وبامشورت وکمک دایی پیمانت،یه خونه جدیدوبزرگتر بالای شهرگرفتیم.نزدیک خونه مامانجون.یه کوی باهم فاصله داریم.بعد حنای پریاجون اسباب کشی کردیم(۲۲مرداد).خیلی مشکل بود اسباب کشی.خدابه داد مستاجرها برسه انشالله همگیشون صاحب خونه شخصی بشن. خونه جدیدمونو خیلی دوست داری درسته که از خونه قبلی بخاطر عمه ناهیدت(همسایه)دل نمیکندی وخیلی گریه کردی اما اینجاروهم خیلی دوست داری چون نزدیکه خونه باباجونومامانجونتی. راستی تیرماه تالار عروسی فرنازجون رفتیم.مردادماه هم حنای پریا و شهریورهم عروسی پریا رفتیم همشون عالی بودن وبتوحسابی خوش گذشت.
7 شهريور 1396

آرزوی آنیسا.

سلام عزیزکم.یه روز قبل مراسم ختم یس که۳خردادبود داشتم به کمک ناهید عمت شعله زرد میپختم که بتو گفتم بیا شعله زردرو همبزن وازخدا یه آرزویی بخواه.توهم موقع همزدن گفتی«خدایا بمایه خونه تازه بده بعدشم یه خواهربده»وصلوات فرستادی.درست ۱۰روز بعدش خونمونو فروختیم و۲هفته بعدخونه خریدیم.به این میگن آرزوی واقعی وبرآورده شدنش.۳سال بودکه میخاستیم خونه روبفروشیم امابه دلایلی نمیشد.قربون حکمت خدابرم که به آرزوی تو پاسخ داد.بعد۸سال سکونت بایداسباب کشی کنیم هم خوشحالم هم ناراحت.خوشحال ازاینکه نزدیک خانواده ام میشم ناراحت از همسایه عزیزم ناهیدعمت،که توازکوچیکیت بااونا اونس گرفتی اونام که بچه ندارن ترو خیلی دوست دارن. انشالله همسایه جدیدشون آدمای خوبی باشن. ...
31 خرداد 1396

تول۶سالگی و عید ۹۶

یکی یدونه مامان عزیز دلم،امسال هم مثل سالهای قبل تم تولدتو خودت انتخاب کردی.عاشق السا شخصیت معروف کارتون فروزنی.تولدت مفصل برگزارشد چندنفرهم به تعدادمون اضافه شده(مهیار_شایان_ثمین).خیلی خوش گذشت حسابی شلوغی کردی چون تعدادمون زیلدبود شام رو سلف سرویس کردیم.کادوهاتم که عالیه عالی بود. (عکساتوبزودی میزارم) عیدامسال روهم رفتیم شمال ویلای خاله آذر.اونجاهم حسابی خوش گذرونی کردیم.راستی راجب بچه پافشاریت بدتر شده مخصوصابعددنیا اومدن ثمین دختر عمه فریبات.هروقت اونو میبینی دو روز گریه وزاری که چرا همه دوتا بچه دارن ما نداریم.نی نی عمه پریساتم که بزودی دنیامیاد وای بحال من.همه توشمال سرزنشم کردن که درحقتظلم میکنم  که برات همدمی نمیارم.با ...
10 فروردين 1396

خلاصه ماههای گذشته.

سلام عشقم عمرم وجودم.عزیزم تابستون امسال ۲ترم کلاس نقاشی رفتی نقاشیت خیلی خوب شده.مهرامسال هم بایدپیش دبستانی میرفتی ولی به پیشنهاد آدایی پیمانت نذاشتمت موند سال دیگه بری پیش دبستانی.یه سال دیرتر از بقیه میری مدرسه واین هیچ مشکلی نداره بلکه رشد ذهنیت بهتر وبیشتر آماده پذیرش میشه.همه انگار عوام شدن که هی میگن(ایوای یه سال دیرکرد دیگه عقب موند از بقیه)چه عقبی موندی ما نفهمیدیم انگار تو نوبت چیزی وایستادیم که دیر کرده وعقب موندیم.از دست این مردم.....یه ذره مطالعه بهتر از این چرندیاته. راستی باباجون هم آنژیو شد وماهم مریم وزنده شدیم تا برگشت از اتاق عمل.خوشبختانه خدا ناامیدمون نکرد و دعاهامونو شنید.ازش بابت سلامتی کل خانوادم ممنونم. آید...
9 آذر 1395